داود بن علينقى وزير وظايف

101

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

خسته شد ، هر دم هم هر دو روى سنگ‌ها مىلغزيديم و مىافتاديم ، قدرى هم كه آمديم ، هم كفش‌هاى او ، هم نعلين‌هاى حقير پاره شده ، دور افتاد ، پاى برهنه روى سنگ‌هاى تيز ، آفتاب هم بود ، به هر جهت ، آفتاب كه غروب كرد و تاريك شد ، پاها هم از صدمه به درد آمد ، خداوند عالم است كه بر ما چه گذشت ؟ ان شااللَّه خودش اجر بدهد ، بر انسان هر چه وارد شود ، قوه تحمل را هم مىدهد ، نخاولىها هم ، همين كه شب شد قدرى مىترسيدند ، اما پرستارى از ما مىكردند ، همه جا از عقب ما مىآمدند و ما را دلدارى مىدادند ، مسلماً اگر آنها نبودند ، ما نمىتوانستيم شب را سر ببريم . چراغ‌هاى بركه يك و نيم از شب گذشته ، چراغ‌هاى بركه به نظر آمد ، قدرى آسوده شديم ، نزديك بركه شديم ، از بالاى گردنه فرياد زدم « حاجى جعفر » فانوس بياور ، او هم با فانوس پاى گردنه آمد ، رسيديم اما نه مرده و نه زنده ، پاها به قدرى متألم « 1 » كه تحريرى نيست ، در همه عمر خود نه اين قدر پياده رفته بودم و نه اين قدر خسته شده بودم ، و زحمت كشيده بودم ، اگر خداوند قبول كند ، سهل است و گوارا است . [ پس از ] نشستن به زمين ، « صالح » و « عبدالقادر » داخل شده [ گفتند ] سلامٌ عليك ، مرحبا ، آقا بخشش ، حق‌الحشيش ، حقير هم از كثرت خستگى متغير شده ، به عربى بناى تغير و فحش را گذارده ، گفتم شهر كه رفتم به « شريف » شكايت خواهم كرد ، شما امروز كجا بوديد ؟ چرا با من نيامديد ؟ اسم « شريف » را كه بردم ترسيدند ، فورى رفتند . مكارىها قدرى كه چايى خورده و نماز خوانده ، « نخاولىها » را خواسته ، چايى دادم و به هر كدام ده قروش دادم ، آن وقت خيال كردم كه مبادا مكارىها مال‌هاى خود را برداشته بروند ، يا فردا بدرفتارى كنند ، آنها را صدا كرده ، چايى دادم ، و به هر كدام دو سه قروش

--> ( 1 ) - دردمند .